خرید بک لینک
و حکایت
عجیبی ست
که این درب
برای من
همیشه به روی
یک پاشنه چرخید....
قبل او تنها
با او تنها !
بعد او تنها....

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 17:46

اینجا
تمام روز های هفته
نبودنت را لحظه به لحظه
به رخم میکشند...
جان من که نه!جان خودت
بیا و برگرد و حساب تمام این روزها
را کف دستشان بگذار..
بیا و نشانشان بده بودنت که باشد؛
تمام جمعه های سال هم اگر
یکجا جمع شوند
حریف خوشبختی ام نمیشوند!

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 17:46

باز به دنبال پریشانی ام.... با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیستدر پی ویران شدنی آنی ام دلخوش گرمای کسی نیستمآمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سال هاتا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدمتا که بگیری و بمیرانی ام خوبترین حادثه می دانمتخوبترین حادثه می دانی ام حرف بزن ابر مرا باز کندیر زمانی است که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاستتشنه ی یک صحبت طولانی ام ها به کجا می کشیم خوب من ؟ها نکشانی به پشیمانیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 17:46

نه مجنونم ،
که تو... لیلی شوی در شعرهای عاشقان
نه شیرینی
که من ...فرهاد شوم تیشه به دست
برای دوست داشتن ،افسانه لازم نیست
همین که
دست ِدل ... از دیدنت به لرزه می افتد ،
می دانم
و می دانی که

دوستت دارم.

❣ ❣

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:52  توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 19:28

سی سالگی به بعد
که عاشق شوی
دیگر اسمش را نمی نویسی کف دستت
و دورش قلب بکشی
یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات
و هی نگاهش کنی
سی سالگی به بعد که عاشق شوی
یک عصر جمعه ی زمستانی
یک لیوان چای می ریزی
می نشینی پشت پنجره
و تمام شهر را
در بارانی که نمی بارد
با خیالش قدم می زنی ...

❣️ ❣️

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:44  توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 19:28

حالم بد است،
مثل زمانی که نیستی ...
دردا که تو همیشه،
همانی که نیستی ...
من بی تو،
در غریب ترین شهر عالمم
بی من، تو در کجای جهانی،
که نیستی؟ ...

❣️ ❣️

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:4  توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 19:28


از سکوت تو ترانه ای میسازم
تا از طلوع بگویم
چشمانت اما سیاهی شب را به ارث برده اند
با خورشیدی که در آن خانه دارد
غریبه آشنای من
بهانه ای می خواهم
این روزها در تنگنای بی حوصلگی تابستان
برایت می نویسم
سرانگشتانم جوانه می زنند
شاید در بهاری که در راه است
برای تویی که نمی شناسمت.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:1 توسط امیر |

برچسب: سکوت, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا ماه من ، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:1 توسط امیر |

برچسب: تعلق, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26


شك ندارم
جنگ جهانى سوم
بر سر تصرف چشم هاى توست

و آنگاه من
نه هيتلرم كه كم بياورم
و نه اتحاد جماهير احمق ها

تنها
به اتفاق يك قلب عاشق
فتح مى كنم
دنياى نگاهت را

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:45 توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

ته اتوبوس، آن صندلی آخر، کنار شیشه بهترین جای دنیاستبرای آنکه مچاله شوی در خودتسرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دورو فکر کنی به چیزهایی که دوست داریو فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهدو گاهی چشمهایت خیس شود، از حضور پر رنگ یک خیالو یادت برود مقصد کجاستو دلت بخواهد که دنیا به اندازه ی همین گوشه اتوبوس کوچک شود...و دنج و تنها...و آه بکشی از یاد آوری حماقت های عاشقانه ات...شیشه بخار بگیردو تو با انگشت بنویسی "آینده"و دلت بگیرد از تصورش...چشمهایت را ببندیو تا آخرین ایستگاه در خودت گریه کنی+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:34 توسط امیر | ادامه مطلب

برچسب: دوست, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

ویرانش کردم
در هم کوبیدمش
چونان پلاسکویی در سینه ام
حالا عشق
هر ساعت
هر لحظه
در گوشه و کنار
از زیر آوار نخواستنت
زبانه می کشد..

❣️ ❣️

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:13 توسط امیر |

برچسب: ویران, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

بی خیال تو بودم
سبک
رها
آزاد
مثل پیراهن بی گیره
رویِ بند
می رقصیدم در باد
ناگهان
دستی گره زد مرا
به بند خیال تو
و من ماندمُ
حجمِ وسیعِ دلتنگی
و گرهی که
به دستان تو باز خواهد شد
کاش
باد مرا می برد....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:13 توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

در اتاقِ تاریک
وقتی
به شعلهی کبریت
خیره ماندم،
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت ؛
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:53 توسط امیر |

برچسب: تاریک, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

کنارم هستی و اما دلت فرسنگ ها دور است
لبانت گل، دهان کندو، زبانت مثل زنبور است

نمی خواهی مرا و من، به عشقت باز در سعی ام
نمی بینم بدی هایت که چشم عاشقم کور است

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:49 توسط امیر |

برچسب: دوری, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی